تبليغاتX
لحظه های گم شده


لحظه های گم شده

ماهها از تو گفتم

فقط تو راخواستم. حریم چشمهایم را بستم . فقط به قاب عکس چشمان تو که رفته بودی...بی آنکه بدانم به کدامین وادی؟.!

گل احساس من !مرا ببخش اگر باز عاشقانه نوشتم . به حرمت نگاهت قسم که شاید روزی نجوای عاشقانه دلم را بخوانند و بدانند لیلی نمرده است.  با این همه

مرا ببخش اگر باز سرودم شعر رفتنت را!

من هنوز همان دلداده ام . همان ستاره خاموش که پرنور تو بود و عاشقانه هایش هنوز برای توست... 

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 22:12 توسط سارینا| |

همیشه فکر میکنم

خورشید بودن

حسرت دل باغبانی ست

که تامی عمرش را به پای گلهای آفتابگردانش ریخته است

درست مثل آب

و در پایان

وقتی خسته و سوخته

در پناه سایه ی دیوار باغ می نشیند

او به گلهایش نگاه می کند و گلهایش به آفتاب

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 22:5 توسط سارینا| |

دخترک زیر باران قدم می زد تبسمی به لب داشت و با نگاهی غرق در اندیشه به اطراف می نگریست

صحنه هایی را که می دید شاید هیچ کس جز او شاهد نبود

مروری بر خاطراتش  لحظه هایی پر از شوق که گاه تبسمش را به خنده تبدیل می کرد  و لحظه هایی که برای چند لحظه حرکت او را سست می کرد .

به زمانی فکر می کرد که کودکانه و غافل از هر اتفاقی و تنها برای سرگرمی قدم می زد به لحظاتی که با کسی که نمی شناختش صحبت کرد به لحظه هایی که بی آنکه بداند به کسی عادت کرده بود به لحظه هایی که وجود همراهش را با جان و دل می خواست

به لحظه ای که دیگری ایستاد و

او به عقب نگاه کرد این بار نه به خاطر سرگرمی نگاه او ملتمسانه از او همراهی می خواست شاید توانست چند قدم دیگر او را وادار به حرکت کند اما در سکوت تنها شد .

دیگر توان راه رفتن نداشت . دردی در تمام وجودش احساس می کرد نفس کشیدن برایش سخت شده بود .

چندین بار برگشت نگاهش به اطراف بود غریبه ای آشنا را می خواند .

 نمی دانست که بود اما می خواست با او بود

 به قدم زدن ادامه داد اما

دیگر چشمانش برق نگاه کودکانه اش را نداشت .

ناگهان بی اختیار به آسمان نگاه کرد و زیر لب نجوا کرد

نمی دانم این بار که راه می رفت به چه می اندیشید اما چشمانش را می دیدم که با باران همراهی می کرد .

 کاش من آن غریبه را میدیدم تا به او می گفتم دخترک تنها شد.......

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 14:8 توسط سارینا| |

۲۱ سال و ۱ روز پیش صبح زود لحظه ای بود که من به دنیا اومدم لحظه ای که به زبان آوردنش حس غریبی رو در من به وجود میاره.  دوست داشتم خیلی راجع به خاطراتم تو این ۲۱ سال حرف بزنم اما خوب ...

فقط می خوام از خدا قدرانی کنم بخاطر همراهی و از همه نزریکان و دوستانم بخاطر به وجود آوردن شیرین ترین لحظه ها

راستی تولدم مبارک

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 21:48 توسط سارینا| |

تو ابری نداری که باران شود
غروری نداری که طوفان شود
دلت آرام و چشمان تو رام تر
نگاهت از این هر دو آرام تر

تنت کپه ای پنبه رنگ رنگ
نگاه تو ابریشمین و قشنگ
دو چشم تو نورانی و روشن است
دلت جنس احساس های من است

تو پیراهنت جنس بابونه است
و خندیدنت آسمان گونه است
تو پیروزی عشق بر کینه ای
تعارف ندارم تو آیینه ای

شگفتی تعبیر رویا تویی
تلاش رسیدن به دریا تویی
و حالا که تو در خیال منی
تو رمز و علامت سوال منی

نجیبانه در دست های توام
برای همیشه برای توام
تو که چشمهایت کمی نقره ایست
بگو مردم مردمک هایت از جنس چیست

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 21:40 توسط سارینا| |

 
Each branch tipped
with a folded cone, gasping
like fish in air:

Spring is late, limping.

Now a goldfinch flits
by the feeder — a daffodil
with wings.

شاخه‌های دراز
با کمرهای خمیده، نفس‌نفس‌زنان
درست مثل ماهی در هوا
و بهار! لنگ‌لنگان! دیر کرده است!
حالا، سهره‌ای می‌پرد
تا کنار ظرف دانه‌ها – نرگسی زرد
با بال
 
 
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:15 توسط سارینا| |

آهای همیشه و هنوز تو قلبم

خبر داری داره می سوزه قلبم

یه بار شده سراغمو بگیری

سراغ درد و داغمو بگیری

جای اینکه تشنه خونم باشی

یه بار شده دل نگرونم باشی

اما با این همه نامهربونی

کاشکی بفهمی که عزیز جونی

یار قشنگ دلم بیا که تنگه دلم

تا کی با دلتنگی باید بجنگه دلم

من از تو بی خبرم تو از همه دنیا

نمیدونی بی تو پر از غمه دنیا

خنده رو از روی لبم گرفتی

عشقمو خیلی دست کم گرفتی

حیف نبود به جای حق شناسی

این همه بی وفایی  ناسپاسی

خوب میدونم غریبه ای با دلم

از تو یه دنیا فاصله است تا دلم

اما بازم میخوام که برگردی و

تموم کنی این همه نامردیو



نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 14:18 توسط سارینا| |

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:57 توسط سارینا| |

مانده تا برف زمین آب شود .

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.

نا تمام است درخت.

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد .

 مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید.

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ام.

مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بردارد.

پس چه باید بکنم

من که در لخت ترین موسم بی چهچهه سال

تشنه زمزمه ام

 

بهتر آن است که برخیزم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.....

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:48 توسط سارینا| |

دل من در سبدی  عشق به نیل تو سپرد

                 نگهش دار به موسی شدنش می ارزد

نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 9:53 توسط سارینا| |


Design By : Night Skin